" />
غروب جمعه پاییز می آید
" />
بخند حتی اگر
" />
حکم سر به نیست شدنم
" />
چراغ خانه تو
" />
کاش تنها بمانی
با عضویت در کانال تلگرامی دونفره، هر روز از زیباترین مطالب عاشقانه لذت ببرید | برای عضویت کافیست اینجا کلیک کنید یا عبارت @v2nafareh را جستجو نمایید
عاشقانه امروز :
این موضوع تابه حال 21 عدد مطلب داشته است

کتاب یک عاشقانه ی آرام در مورد گیله مردی مبارز و سیاسی است که عاشق عسل دختر آذری زیبا و سیاسی مسلکی می شود . (بیشتر…)

نوشته شده در : ۰۵/۰۸/۹۵ ساعت ۶:۴۴ بعد از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
2+

چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. (بیشتر…)

نوشته شده در : ۰۵/۰۴/۹۵ ساعت ۱۰:۰۸ بعد از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
2+

آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستش را گرفتم و گفتم “باید راجع به موضوعی باهات صحبت کنم”. او هم آرام نشست و منتظر شنیدن حرف‌های من شد. دوباره سایه رنجش و غم را در چشماش دیدم. اصلاً نمی‌دانستم چه طور باید به او بگویم، انگار دهنم باز نمی‌شد. (بیشتر…)

نوشته شده در : ۱۲/۱۱/۹۴ ساعت ۱۱:۳۸ بعد از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : ۲ دیدگاه      |     
1+
وقتی شماره موبایل روی صفحه موبایلم درج شد، کمی تعجب کردم، چرا که پدرم پسرم می دانست من در این ساعت سر کار هستم و معمولا غروب به بعد تلفن می زد که به وقت آن کشور عصر باشد و هم او و عروسم از دانشگاه برگشته باشند و هم من از سر کار برگشته باشم. با این حال فکر کردم مانند بعضی وقتها که ناگهان احساس دلتنگی می کند، زنگ زده که به قول خودش چند کلمه صدایم را بشنود و قطع کند:

(بیشتر…)

نوشته شده در : ۱۱/۳۰/۹۴ ساعت ۱۰:۵۲ بعد از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : ۲ دیدگاه      |     
1+

رمان عاشقانه بن بست داستانی بسیار زیبا و عاشقانه از خوب هایی که زیر پوستشون خوب نیست و آدمهایی که همه بد میبیننشون و اما درونشون آینه است . (بیشتر…)

نوشته شده در : ۱۱/۰۵/۹۴ ساعت ۳:۴۱ بعد از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
1+

پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را “ابر نیمه تمام” گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از “ابر نیمه تمام” پرسید:” چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!” (بیشتر…)

نوشته شده در : ۱۰/۰۳/۹۴ ساعت ۱۲:۰۵ بعد از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
0

خلاصه رمان عاشقانه نفس می کشم : مهشاد یه دختر پرورشگاهیه که تو شش سالگی یه زوج به فرزندی قبولش می کنن و به اصطلاح میشن پدر و مادرش. مهشاد داستان ما زیبایی ظاهری خیره کننده ای نداره، در عوض یه سری خصایل داره که از بقیه دختر ها ممتازش میکنه (بیشتر…)

نوشته شده در : ۰۹/۰۸/۹۴ ساعت ۱۱:۲۱ قبل از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
0

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند
شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است…. (بیشتر…)

نوشته شده در : ۰۹/۰۳/۹۴ ساعت ۱۱:۵۸ قبل از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
0
رمان عاشقانه سمفونی مرگ داستان پونیکا نه یه زن خوب مثل داستانها بود نه یه دختر متعهد…براش مهم نبود که با شوهر دوستش باشه یا حتی ازش باردار بشه…براش مهم نبود که شوهری داره که با منشیش رابطه داره…
تو زندگی فقط خودش مهم بود و بچه ی توی بطنش…

(بیشتر…)

نوشته شده در : ۰۸/۲۷/۹۴ ساعت ۱۰:۵۴ قبل از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
0

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند پیرمرد همیشه از صدای خر و پف همسرش شکایت داشت و پیرزن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش را به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. (بیشتر…)

نوشته شده در : ۰۸/۲۱/۹۴ ساعت ۱۲:۰۶ قبل از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
0

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می‌راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند… (بیشتر…)

نوشته شده در : ۰۸/۱۶/۹۴ ساعت ۱۱:۴۶ قبل از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
0

خلاصه داستان: بغض داری؟ / آروم نـیستی؟ / دلت بـــراش تـنگ شده! / حــــوصله هـیـچـکسو نــــداری؟! / حالا…
یــاد لحظه ای بیفت کـه اون هــمه ی بی قــــراری هــای تــــو رو دیــــــد امـــــــا !!! چـشمـاشـو بست و هیچی نگفت … ! (بیشتر…)

نوشته شده در : ۰۷/۲۹/۹۴ ساعت ۳:۲۲ بعد از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
4+

از در یکی از بزرگترین شرکتهای کامپیوتری در یکی از بهترین نقاط شهر بیرون میاد، با اینکه صاحب اون شرکت نیست، ولی حقوق خیلی خوبی میگیره و زندگی خوب و راحتی داره. حدود یک ماه می شه که با دختری که سال های سال دوست بوده، ازدواج کرده و از این بابت هم خیلی خوشحاله و با همدیگه لحظات خیلی خوب و به یاد موندنی رو می گذرونن!… (بیشتر…)

نوشته شده در : ۰۷/۰۵/۹۴ ساعت ۹:۵۰ بعد از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
0

انتخاب رویا درباره ی دختریه که بین انتخاب ادامه تحصیل و انتخاب ازدواج ، ازدواج رو انتخاب میکنه .
اما آیا این انتخاب رویا درست از آب در میاد ؟ از اونجا که ازدواج یه هندونه ی سر بسته است و هر زندگی مشترکی در ابتدا با پستی بلندی های زیادی مواجه میشه … رویا تو این زندگی مشترک به چالش کشیده میشه و … (بیشتر…)

نوشته شده در : ۰۷/۰۳/۹۴ ساعت ۸:۱۶ بعد از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
0

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟ پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم (بیشتر…)

نوشته شده در : ۰۶/۲۴/۹۴ ساعت ۸:۴۱ بعد از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
0