" />
غروب جمعه پاییز می آید
" />
بخند حتی اگر
" />
حکم سر به نیست شدنم
" />
چراغ خانه تو
" />
کاش تنها بمانی
با عضویت در کانال تلگرامی دونفره، هر روز از زیباترین مطالب عاشقانه لذت ببرید | برای عضویت کافیست اینجا کلیک کنید یا عبارت @v2nafareh را جستجو نمایید
عاشقانه امروز :
غروب جمعه پاییز می آید

غروب جمعه پاییز می آید

هزاران برگ پاییزی

لباس زرد خود بر تن

به زیر گامهای عابری خسته

خزان و خشکی خود را،

به نجوا باز می گویند

غروب جمعه پاییز و چشمانی که تا باریدنش

تنها به قدر یک بهانه، فاصله باقیست

یکی آمد، کلید قفل لبهای مرا، آهسته بردارد

ولی من، این سکوتم

آخرین سرمایه ام را

با کسی، قسمت نخواهم کرد

به تنهایی قسم

دلتنگِ دلتنگم

میان آسمانِ دل گرفته، با دلِ تنگم

فقط یک پنجره، راه است

غروب و جمعه و پاییز

عجب ترکیب دلتنگی

خدایا، خسته ام از حس تنهایی

مرا با غم حسابی نیست

مرا با غصه کاری نیست

دلم می خواهد از فردا

رها سازم خودم را از غم و دلتنگی و تشویش

من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت

و با این جسم و روحم، مهربانی ها که خواهم کرد

و از یکشنبه با مردم، قراری تازه خواهم داشت

تبسم هدیه خواهم داد و دستانی که می بخشند

دوشنبه با خدا، من عهد می بندم

برایش بنده ای باشم، همان جوری که می خواهد

سه شنبه مهربانی هدیه خواهم کرد

و می بخشم تمام آن کسانی را که من را، سخت آزردند

و در چهارشنبه این هفته زیبا، که می آید

خدا را بر تمام داده هایش شکر خواهم گفت

و در پنجشنبه، از دنیا و هر چیزی که دارم شاد خواهم شد

با رضایت، زنده خواهم بود

با سخاوت، مهر خواهم داد

با سعادت، بهره خواهم برد

ولی این لحظه را، امروز را، آخر چه باید کرد؟

کاش می شد از همین امروز

من دنیای خود را تازه می کردم

که می دانم ردای حزن را من بر غروب جمعه پاییز پوشاندم

و چیزی جز همین احساس، در اندیشه هامان جا نمی ماند

که باید من رها سازم ز خود، این باور تاریک خود را

کنون باید همین امروز

این لحظه

در غروب جمعه پاییز، برخیزم

و دنیای خودم، آنگونه ای سازم که می خواهم

که در دنیای من، جز من، کسی را قدرت تغییر کاری نیست

توانستن، چه حس ناب و زیبایی

سلام ای باور روحی ز جنس روح یکتا خالق پاک خداوندی

سلام ای خالق دنیای من،

ای من

تبسم، قفل لب های مرا بگشود

و اینک آن بهانه، تا ببارد چشم نمناکم

و می بارد

به روی این دل روشن

کنون یک پنجره تا آسمان باز است

تن عریان کوچه، همچنان خشک است

هزاران برگ پاییزی، به خشکی گوشه دیوار می لغزند

هزاران شکر، انسانم

نه برگی خشک، در دستان باد سرد پاییزی

غروب جمعه پاییز و

امیدم به فردایی که می آید

کیوان شاهبداغی

نوشته شده در : ۰۸/۰۵/۹۶ ساعت ۴:۳۸ بعد از ظهر      |      توسط : محمد      |      نظرات : بدون دیدگاه      |     
0
نظرات شما

دیدگاه شما